تبليغاتX
khaab

khaab

khaab

مي دوني ؟
يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشي منم باشم
کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم
که سردم نشه نلرزم
مي دوني ؟
تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار
پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکيه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردي
بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره
چشماتو مي بندي
بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟
مي گي : آره
و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم.......قصه مي گي
يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه
مي دوني ؟
مي خوام رگمو بزنم
چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟
نه واي !!! تو که نمي بيني
و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستي نمي بيني
.....
من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم
نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و
نمي بيني که دستم مي سوزه
من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني
تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني
من دارم دستمو نگاه ميکنم
دست چپمو.....خون ازش مياد
مي دو ني ؟
دستمو مي ذارم رو زانوهام
خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها
مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است
نمي بيني
.....
تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده
محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه
مي بيني که نا منظم نفس مي کشم
تو دلت مي گي آخي
............
نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني
سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم
چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟
مي ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن
ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو
...
گريه نکن
من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي
تو خيلي گريه مي کني
دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش
باشه ؟
من مردم ولي تو باورت نمي شه
تکونم مي دي که بيدار شم
فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم
مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني
اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره
من مر دم ... ولي براي تو زنده ام
مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟
دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/09ساعت 2:35  توسط ???  | 

۲سال بد سامان به امیر خبر داد که نازنین یه پسر اورده امیر هنوز زنده بود به گفته خودش این عذابی بود که به خاطره کاری که با نازنین کرده می‌کشید.
ثانیه‌ها ، دقیقها ، ساعت‌ها ، روزا ، هفته‌ها ، ماه‌ها ، و سال‌ها همینجوری میگزشتنو و دکتر‌ها با دیدن حال امیر از زنده بودنش تعجب میکردن ۵ سال گذشت امیر دیگه ۳۰ ساله شده بود و نازنین ۲۸ ساله دکترها بالاخره تونسته بودند بیماریشو تشخیص بدند و یه عمل جراحی براش گذشته بودند امیر اولش راضی‌ نمی‌شد ولی‌ من انقدر گریه و اسرارش کردم تا بالاخره راضی‌ شد همه چیز داشت آماده میشد که نیلو به من گفت نازی طلاق گرفته و داره با بچش برمیگرد ایران چون نازنین از اول هم سامان و دوست نداشته و سامان هم آخرش خیلی‌ بد اخلاق شده بوده و همش مست میکرد هزانت بچه هم دست نازنین بود قبلش هم سامان یه بار به امیر زنگ زده بود ولی‌ من نذاشتم برداره. من چیزی به امیر نگفتم می‌خواستم بد از این که خوب شد بد از عمل بهش بگم که نازنین می‌خواد برگرده. لحظه‌ای آخری که امیر و واسه عمل بیهوش کرده بودند امیر نازنین و صدا میزد وقتی‌ دکتر از اتاق عمل برگشت سرشو به نشونهٔ نا امیدی تکون دادو گفت تسلیت میگم خانوم یاوری غزل منو بغل کرد و زد زیر گریه من همونجوری ماتم برده بود نمیدونستم باید چیکار کنم باورم نمی‌شد ،که از دور دیدم دو تا زن با یه بچهٔ کوچیک دارن میان به سمتم نازنین و نیلو با پسرش !!! چقدر تغییر کرده بود ، بالاخره اومد ولی‌ چرا اون موقع؟!!!
بد از اون نازنین تو مراسم خاک سپری امیر نیومد نیلو گفت که رفته شمال ۳ هفته بد خبر دادن که نازنین تو دریای شمال یعنی‌ همون جایی‌ که توش با امیر آشنا شده خودکشی‌ کرده بد از اون اول تصمیم گرفتن که پسر نازنین و سامان یعنی‌ امیررضا رو به سامان بدن ولی‌ بد از این که پیداش نکردن من تصمیم گرفتم سرپرستیشو قبول کنم من چند ماه نگهش داشتم بچهٔ بامزی بود ولی‌ بد که هر روز حالم بد تر میشد تصمیم گرفتم همهٔ اینایی رو که میخونی‌ براش تو یه نامه بنویسم و بدم دست نیلو که اگه مردم تو تولد ۱۸ سالگیش بهش بده
آره عزیزم اون پسر تویی من خواهر امیررضا هستمحتما تو الان داری با خاله نیلوت زندگی‌ میکنی‌
منو امیررضا ۱ سال قبل از این که امیر نازنینوبا هم آشنا شن
ببین با مامانو بابام توی جاده‌ی شمال تصادف کردیم پدرو مادرم در جا مردند منم لال شدم دو تا پامو از دست دادم امیر رضا هم خون زیادی ازش رفته بود برای همین مجبور شدن بهش خون انتقال بدن خونی که بهش انتقال داده شد آلوده بود و مریضیش از همونجا شروع شد. نازنین (مادرت) به عشق امیر اسم تو رو امیررضا گذشته بود سامان پدرت دوباره ازدواج کرده بود ولی‌ قبلش دلیل برگشتن مادرتو به ایران واست میگم دلیلش این بود که سامان حقیقتو به مامانت گفت بود جریان مریضی امیر همچیزو بد هم با خسته خود نازنین طلاقش داده بود دلیلش نامهٔ امیررضا به نازنین نبود چون اون نامه اصلا فرستاده نشد در واقع امیر همون موقعی که نوشت داد به من که بدم به نیلو برای نازنین پست کنه ولی‌ من این کارو نکردم ، اگه این کارو کرده بودم ممکن بود نازنینو امیر ۵ سال بیشتر با هم زندگی‌ کنند ، آره کار اشتباهی‌ کردم شاید اگه اون کارو نمیکردم تو الان یه خواهر یا یه بردار کوچیکتر داشتی این پایینم نامهٔ امیر برات نوشتم که به جای مادرت تو بخونی‌ منو ببخش هم به جای خودت هم بجای مادرت هم بجای امیر رضا...حالا تو به جای ما سه تا زندگی‌ کن....


به همین سادگی‌ رفتی‌ بی‌ خداحافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی‌ کم شد عمر گل بوته تو دستام گِله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم،،،،به جون ستارهامون تو عزیزتر از چشامی هر جا هستی‌ خوبو خوش باش تا آبد بغض صدامی تورو محض لحظهامون نشه باورت یه وقتی‌ که دوستت ندارم اینو به خدا گفتم به سختی،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،من اگه دوستت نداشتم پای حرفات نمی‌‌موندم واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم داری آب میشی‌ میمیری اینو از همه شنیدم ،،،،،،،دارم از دوریت می‌میرم!!! تا کنار من نسوزی از دلم نمیری عمرم نفس هام که هنوزی تورو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی‌ روحم از تنم جدا شدددددددد!! تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها کن قلبتو اول عشقت بسپارش به آخرین مرد مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد....گریه میکرد....گریه میکرد





(BASE ON A TRUE STORY) finished
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 0:35  توسط ???  | 

نازنین کیه پاشو خواب دیدی پسر_
غزل:همش تقصیر این سامان گه چند بار بهت گفتم دیگه جوابشو نده
روزبه:حالا آصلا عروسیش که باشه پسر پرو خجالتم نمی‌کشه
امیر:حوصلهتونو ندارم برید خونهتون شما‌ها چجوری اومدید اینجا؟
روزبه: بیا عوض دست درد نکنیش هیچی‌ بابا علی‌ زنگ زد به گوشیت برنداشتی نگرانت شدیم نیلو یه کیلید اضافه داشت رفتیم ازش گرفتیم اومدیم خونت
امیررضا: خیلخب مرسی‌ که اومدین حالا پاشین برین اصلا حوصله ندارم به خدا!!!
م‌: چیچی بریم تازه فیلم اوردم میخوایم بشینیم همه با هم در هم ببینی
غزل:راست میگه امیر علی‌ پاشیم بریم امیر چیزی خواستی‌ بهم زنگ بزن
امیر:خداحافظ
امیر دیگه اصلا نفهمید اون شب چجوری گذشت فقط در خونه راه رفتو گریه میکرد گاهی اقاتم آروم میگفت خوشبخت شینامیررضا اون شب به خیلی‌ چیزها فکر کرد به خود کشی‌ به حقیقت به دروغ‌ها به خاطرات خاطراتی که هیچجوری فراموش نمی‌شد هیچجور به سامان و به دروغ‌هایی‌ که بهش گفت بود
، بعضی‌ اقاتم میومدو به من یه نگاهی‌ میکرد و بلند داد میزد آخه چرا چرا باید اینجوری باشه چرا تو به من بگوووو؟
عروسی سامانو نازنین گذشت سامان ۲ ماه بد کارای نازنینم جور کرد که با هم برن
امیر روز رفتنشون رفت فرودگاه ولی‌ جرات نکرد خودشو به نازنین نشون بده فقط پشت دیوار وایستاده بود اوو دورادور نگاش میکرد.بعد از اون
سامان هر وقت به امیر زنگ میزد میگفت خیلی‌ با هم خوبن ولی‌ نیلو به من خبر میاورد که نازنین با سامان نمیسازه منم به امیر چیزی نمیگفتم که هوایی‌ نشه ۵ ، ۶ ماه گذشت امیر دیگه ناامید شده بود با هیچکی حرف نمیزد غذا نمیخورد به هیچی‌ توجه نمیکرد موهاش تقریبا سفید شده بودن و خیلی‌ هم لاغر شده بود هر روز بیشتر انتظار مرگو می‌کشید و بعضی‌ اقاتم سرشو میزشت رو پامو گریه میکرد . دیگه دکتر نمیرفتو داروهشو نمیخورد آخرین باری هم که رفت دکتر گفت ۱ ماه دیگه بیشتر نمونده ولی‌ به دل من چیز دیگی‌ افتاده بود امیر تصمیم گرفت تو اون ۱ ماه یه نامه واسه نازنین بنویسئو براش پست کنه که تا دستش برسه امیر مرده باشه و نازنین هوایی‌ نشه ولی‌...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 1:14  توسط ???  | 

چطوری پسر؟_
سامان خودتی؟_
آره دیگه پس فکر کردی کیه؟_
هیچی‌ بله بگو چه خبر؟_
حدس بزن؟_
نمیدونم_
کارم جور شد دارم میرم اون وره آب_
جدی میگی؟_
آره بابا_
وای خوش با حالت پسر کلی‌ خوشحال شدم_
آره ولی‌ خبر بعدی اینه که تنها نمیرم_
پس چی‌؟_
باید بیام بهت بدم هستی‌ الان؟_
چیرو؟_
نمیخوابی که؟_
ن بیا منتظرتم_
خداحافظ_
امیر همینجوری موند بود چرا باید سامان از خط نازنین زنگ بزنه؟ مگه قرار نبود چیزی از خط جدیدو آدرس خونم به نازنین نگه؟ یعنی‌ نازنین هم پیشش بوده؟ همین جوری داشت پیش خودش فکر میکرد که صدای زنگ در اومد:
کیه؟_
درو باز کن دیگه_
امیر داره خونهٔ جدیدش رو به خیابون باز میشد درو باز کرد سامان دم در بود سامان از همیشه خوشحال تر بود یه کارت سفید دست امیر داد و:
امیر ببین کی‌ اینجاس_
امیر به ماشین سامان نگاهی‌ انداخت ،،،، نازنین بود امیر چشماش گرد شده بود:
سلام امیر_
س ، س ،سلام_
خوبی‌؟_
مررسی_
پس غزل کجاست؟ راستی‌ عروسیتون مبارک_
عروسی‌؟؟!!!_
آره سامان بهم گفت خواستم زودتر بهت تبریک بگم ولی‌ شمارتو نداشتم غزل بهم گفت بود دعوتم می‌کنید!!!،،،،بریم سامان؟_
سامان:بریم ، خداحافظ امیر
خداحافظ_
امیر قبل از اینکه درو ببنده کارتو باز کرد کارت عروسی سامان بود که توش نوشته بود سامان خجسته و نازنین خجسته (سامان پسر عموی نازنین بود)امیر درو بستو افتاد زمین وقتی‌ بلند شد غزلو علی‌ و روزبه بالا سرش بودند علی‌ بلند گفت:
زنده پسر پاشو جون به لبمون کردی؟
نازنین ، نازی اینجاست؟_

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 1:10  توسط ???  | 

بله_
سلام عزیزم_
بگو_
امیر تو چت شده این چرتو پرتا چیه این دختر میگه؟ من که باور نکردم میدونستم همش چرند میدونستم امیر من کسی‌ نیست که بخواد_ نازنینشو اینجوریا ول کنه
نازنین با بغض حرف میزد امیر نتونست جلوی گریشو بگیر گوشی رو قطع کردو زد زیر گریه نازنین دوباره زنگ زد :
کار اشتباهی‌ کردی که باور نکردی اونا همش واقعیت بود دیگه هم به من زنگ نزن چون نمی‌خوام زندگیم با غزل از هم بپاشه فهمیدی؟_
امیر دوباره شوخیت گرفته ن؟نکنه می‌خوای بازم منو امتحان کنی‌ آره؟_
ببین من حرفامو زدم دیگه میل خودته می‌خوای باور کن می‌خوای نکن ،،، اومدم غزل جان،،، من دیگه باید برم صدام میزنن_
یعنی‌ چی؟چی‌ داری میگی‌ تو؟ من به مامان بابام چی‌ بگم؟_
اونش به من ربطی‌ نداره خداحافظ_
الو_
امیر تلفنو قطعه کردو شمارهٔ علی‌ رو گرفت:
بیخوابی زده به سرت نصفه شبی پسر؟_
علی‌ لوس نشو من همین فردا می‌خوام خطو عوض کنم اوکی‌_
حالت خوب امیر چی‌ شده؟ چرا صدات گرفته؟_
هیچی‌ اوکی‌ ؟_
باشه جورش می‌کنم_
به حسینم یه زنگ بزن بگو یه خونه می‌خوام واسه یه چند وقتی‌ اجاره کنم خیلی‌ سریع_
چیزی شده؟؟؟!!!!_
تو کاری نداشته باش_
ای بابا، باشه حالا واسه چند وقت می‌خوای؟_
نمیدونم ، چه میدونم تا وقتی‌ که زنده ام_
نازنین دوباره زنگ زد امیر هر کاری کرد نتونست برنداره:
چی‌ میگییییییییی؟_
امیررضا گوش کن هفتهٔ دیگه رامین داره میاد ایران اگه همینجوری ادامه بعدی نمیتونم به مامان بابام چیزی بگم می‌فهمی؟_
امیر قطع کرد ولی‌ نازنین ول کن نبود چند روز بعد امیر خطشو عوض کرد یک ماه هم یه خونه جور کرد میگفتن نازنین قراره بره خارج امیرم تصمیم گرفته بود تا اون بره تو اون خونه بمونه تو این چند وقت سامان یعنی‌ صمیمی‌‌ترین دوست امیر خبرا رو راجع به نازنین گاهی بهش میرسوند اینجوری بیشتر دل امیر آروم میگرفت . سامان قبل از مریضی ی امیر همیشه بهش دوستانه میگفت که باید نازنینو ول کنه یعنی‌ در واقع یه جورایی همه جز علی‌ و حسینو غزل اینو میگفتن ولی‌ عشق امیر به نازنین و نازنین به امیر خیلی‌ بیشتر از این حرفا بود. امیر حالش هر روز بدتر میشد دکتر‌ها هم دیگه بهش جواب نمیدان تا این که اون روز دکتر صادقی به علی‌ زنگ زدو ازش خواست که بره ببینتش:
ببینید آقای رفیعئ من درک می‌کنم‌ ما تمام تلاشمون و کردیم ولی‌ دوستتون خیلی‌ دیر به ما مراجعه کرده و دیگه کاری از دست ما ب نمیاد
یعنی‌ چی‌ آقای دکتر؟_
یعنی‌ متاسفانه اگه خیلی‌ دووم بیارد ۳ یا ۴ ماه دیگست من واقعا متاسفم_
علی‌ ناراحت از بیمارستان برگشت نمیدونست اینو چجوری باید به امیر بگه در واقع امیر سرطان نداشت دکتر‌ها هم نمیتونستند دقیق بیماریشو تشخیص بدند ولی‌ خونش آلوده شده بود،،، اون شب بد از این که علی‌ همه چیزو به امیر گفت نازنین دوباره بد از حدود یک سال به امیر زنگ زد امیر تعجب کرد چون خطشو عوض کرده بود اول جواب نداد ولی‌ بد نتونست جلوی دلشو بگیر و گوشی رو با یکم تغییره صدا برداشت:
بله_
سلام امیر_
صدای سامان بود بد از ۵ یا ۶ ماه دوباره بهش زنگ زد ولی‌ این بار از خط نازنین:

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/08ساعت 22:8  توسط ???  | 

سلام بچها من،،،،،،،،،،،، اینجا یکی‌ از بهترین داستان هامو نوشتم که کلی‌ خودم دوسش دارم امیدوارم شما هم khoshetoon بیاد البته خیلی‌ خلاصش کردم اصلش یه کتاب من سعی‌ می‌کنم تو هر آپ یه تیک از همون خلسهشو واستون بذارم خوشحالم میشم که نظریه شما رو هم داشته باشم فقط لطف کنید تا آخرش بخونید بعد نظر کلیتونو بدید چون آخرش تازه همه چیز مشخص می‌شه. یه چیز دیگه هم که می‌خواستم بهتون بگم اینه که من آپمو خیلی‌ تند تند تایپ می‌کنم به خاطره همین ممکن بعضی‌ از کلمأهش horoofesh جا جا شده باشه برای همین از همین الان ازتون معذرت می‌خوام

 





ببین نازنین جون همینی که شنیدی امیر دیگه ن دوستت داره ن حوصلتو داره هر چیزی یه مدتی‌ داره دیگه آزت خسته شده یکی‌ میره یکی‌ میاد تو دیگه مدتت تموم شده الانم من دوست دختر امیرم قراره با هم نامزد کنیم اگه خواستی‌ اون روز دعوتت می‌کنم بیا خودت امیر و ببین اوکی‌
باشه ببین اصلا هر چی‌ تو بگی‌ فقط یه لحظه یه لحظه واسه یه لحظه دیگه هم که شده می‌خوام صداشو بشنوم میدونم تو تو رو خدا تو رو_ خدا فقط یه لحظه بگو بیاد دم در مگه نمیگی از من خسته شده باشه لاقل بگو خودش بهم بگه همین چیزی که تو میگی‌!!! خواهش می‌کنم فقط یه لحظه
بسه دیگه دختر خودتو جم کن گریه هم فایده نداره آره اصلا تو ولی‌ بهت که گفتم میگه دیگه حوصله ندارم ببینمش ولش کن تو هم برو_ دنبال زندگی‌ خودت
برم؟ به همین سادگی‌ یعنی‌ چی‌ برم بد از ۴ سال وایستادن حالا بذارم برم وجدانش کجا رفته هان؟ اون همه عشقی‌ که میگفت کجا رفته_ یادش رفته واسه این که بابام واسم خواستگار اورده بود خودکشی‌ کرده بود اینا رو یادش رفته؟ یادش رفته اون شبی‌ و که من از مامان بابام بخاطرش کتک خورده بودم؟ حرفایی که بهم میزد و ؟ اینا رو یادش رفته آخه چجوری بهم بگو چجوری میتونه چجوری ؟ بذارم برم کجا برم مگه بهم قول ندیدیم؟ اون متنی که واسم نوشته بود تا واسش نمیخوندم باهم حرف نمیزد؟وای خدایا
...ببین این چیزا رو من نمیدونم من فقط چیزی رو که امیر بهم گفت بهت میگم الانم_
آخه یهو تو این یک ماه چش شده من کاری کردم لاقل همینو بهم بگه؟_
اه بابا گفتم که آزت خسته شده خداحافظ_
غزل اینو گفتو درو بست امیر پشت دیوار وایستاده بود و تند تند اشکشو پاک میکرد:
رفت؟_
تو مطمئنی امیر ببین این دختری که من دیدم خیلی‌ دوست داره گنه داره به خدا لاقل حقشه حقیقتو بدونه_
ن اونجوری نمیتونه از من دل بکنه من میشناسمش بذار همین جوری فکر کنه که لاقل اون بره خوش بخت شه نمی‌خوام اونم به پای من _بسوز ممنونم غزل
ولی‌ من باز هم میگم راه اشتباهیو انتخاب کردی ، من دیگه میرم_
ن یه کم بمون ممکن هنوز دم در وایستاده باشه ، میدونی‌ باید زودتر از اینا به حرف سامان گوش میدادم اون راست میگفت نازنین خیلی_‌ از من سر تر بود از همه لحاظ نباید بیخودی دختر به این ماهی‌ و اسیر خودم می‌کردم
وای امیررضا تو که خودت میدونی‌ سامان خودش عشق نازنین بود خوب مسلما هر چی‌ بهت میگفت از رو حسودیش بود_
ن، ن ....ن_
بسه دیگه گریه نکن من که میگم تو با این کارا فقط هم داری خودتو داغون تر میکنی‌ هم اون دختر بد بختو ، یکم بیشتر فکر کن ، الانم_ دیگه باید رفته باشه من برم دیگه
بازم ممنون عزیزم خداحافظ_
امیر اینو گفتو دوباره رو مبل ولو شدو چشماشو بست غزل یه نگاهی‌ بهش انداخت و رفت . امیر دوباره پا شد و برای ۱۰۰۰مین بار دوباره برگهٔ ازمایشو نگاه کرد:چرا خدایا؟چرا همه‌چیز یهو خراب شد چراااااا؟ کی‌ می‌شه از این کابوس سخت بیدار شم
اینو گفتو آروم چشماشو بست .... صدای زنگ موبایلش از خواب بیدارش کرد نازنین بود جواب نداد رفت رو پیغامگیر نازنین چیزی نگفتو دوباره شماره گرفت و همین جوری ادامه داد امیر تصمیم گرفت واسه آخرین بار هم که شده خودش صدای نازنین و بشنوه......
CONTINUE....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 17:24  توسط ???  |